تبلیغات
سیماتیوی - چیستا یثربی از روز اول نوشتن «دعوت» برایمان می‌گوید

سیماتیوی

دانلود تمامی تیتراژ ها و جدید ترین اخبار از تلویزیون و سینمای جهان

چهارشنبه 15 آبان 1387

چیستا یثربی از روز اول نوشتن «دعوت» برایمان می‌گوید

نویسنده: علی   طبقه بندی: خبر، 

به نام خدا

 

 

 

این روزها فیلم «دعوت» در سینماهای كشور اكران می‌شود، فیلمی كه تیزرهای تبلیغاتی آن را، شما در تلویزیون می‌بینید، دعوت فیلم پر بازیگر ابراهیم حاتمی‌كیا می‌باشد.

آنچه در ذیل می‌خوانید، دست نوشته چیستا یثربی نویسنده موفق كشورمان در رابطه با دعوت است.

 

دعوت، فیلمی اجتماعی است كه ساختاری اپیزودیك دارد و داستان چند خانواده متفاوت، با بحرانی مشابه را روایت می‌كند كه هر كدام از آنها بنا به نگاه خاص خود به این بحران واكنش‌هایی از خود بروز می‌دهند. در دعوت؛ محمدرضا فروتن، مهناز افشار، كتایون ریاحی، مریلا زارعی، گوهر خیراندیش، ثریا قاسمی، رضا بابك، سیامك انصاری، فرهاد قائمیان، مجید مشیری، سارا خوئینی‌ها، سحر جعفرجوزانی، آناهیتا نعمتی، هدی ناصح، نگار فروزنده، نگین صدق‌گویا محمدرضا شریفی‌نیا به ایفای نقش پرداختند. در خلاصه داستان «دعوت» آمده است: «چند خانواده متفاوت با بحرانی مشابه روبه‌رو می‌شوند و هر كدام از آنها بنا به نگاه خاص خود واكنش‌هایی از خود بروز می‌دهند.»

داستان جالب این فیلم باعث شد تا اینكه از فیلمنامه‌نویس آن بخواهیم از روزی كه این داستان به فكرش رسید برایمان بگوید، داستانی درباره سقط جنین... موضوعی كه باعث شد خیلی از خانواده‌های ایرانی را به سینماها بكشاند، دیدن این فیلم را به شما سفارش می‌كنیم و او برایمان می‌نویسد...

شروع یك فیلم مثل شروع یك زندگی است، در ابتدا با هزار فكر و خیال و امید شروع می‌شود سپس به‌تدریج همه‌چیز رنگ و چهره واقعی خود را نشان می‌دهد...

یكی از روزهای گرم اواسط مردادماه 86:

در دفتر حك فیلم نشسته‌ام و ابراهیم حاتمی‌كیا روبه‌رویم است، كارگردانی كه شور و اعتراض‌های سال‌های جوانی را به یادم می‌آورد، به‌خصوص احساس روزی كه بعد از تماشای فیلم «از كرخه تا راین» داشتم، مرا یكسره به بیمارستان بردند چراكه حالم به‌شدت دگرگون شده بود. حاتمی‌كیا را با سال‌های دبیرستان شناختم و آخرین سكانس فیلم «مهاجر» درست در شب امتحان نهایی درس ریاضی چهارم دبیرستان، چنان مرا تحت تاثیر قرارداد كه همه اعداد روی كتاب درسی‌ام را رقم‌های نوشته‌شده روی پلاك شهدا می‌دیدم. سكانس پایانی فیلم «مهاجر» به همین دلیل در ذهن من جاودان شد، به همین دلیل ساده كه كاركرد شیء (پلاك) در سینما و روی پرده بزرگ می‌تواند همچون كاركرد شخصیت، مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد و فرد حتی با یك شیء همذات‌پنداری كند... و حالا آنجا بودم، در دفتر ابراهیم حاتمی‌كیا و این‌بار نه به‌عنوان یك منتقد سینما، بلكه به‌عنوان یك زن، مادر و نویسنده‌ای كه قرار است در نگارش فیلمنامه جدید این كارگردان سهیم باشد. «دعوت»‌،‌ فیلمی درباره بودن یا نبودن، فیلمی كه اسمش هم، از جای دیگری آمده بود. در واقع حس می‌كردم حاتمی‌كیا مرا دعوت نكرده بلكه این دعوت از سمت‌وسوی دیگری است؛ از سوی جهانی كه سال‌ها روی آن تمركز داشته‌ام. بودن یا نبودن یك آفرینش جدید در میان ما...

همیشه دلم می‌خواست درباره این موضوع بنویسم، درباره بچه‌هایی كه هرگز به دنیا نیامدند، درباره ارواح پاك خداوندی كه از سوی انسان‌ها به این‌ جهان، دعوت شدند و سپس ناگهان دعوت پس گرفته شد! و آن روح معصوم تا ابد دلیلش را نفهمید و تا ابد میان زمین و آسمان یك سوال كودكانه را تكرار می‌كرد: «چرا مادر؟» این سوال از من بود، از زن، از مادر... حتی اگر پدر خواستار سقط جنین باشد یا حتی در این مورد دستور بدهد باز در نهایت این مادر است كه می‌تواند به آن روح معصوم خداوندی «نه» نگوید. همه راه‌ها به «مادر»‌ ختم می‌شود و شاید به همین دلیل ابراهیم حاتمی‌كیا در نگارش چنین فیلمنامه حساسی به حضور یك نویسنده «زن» و مادر در كنار خود نیاز داشت وگرنه چه ضرورتی به حضور من در آن روز گرم تابستان در دفتر «حك ‌‌فیلم» بود؟...

آن هم درست موقعی كه می‌خواستم دخترم را به سفر ببرم مگر نه اینكه حاتمی‌كیا از جمله فیلمسازانی است كه معمولا فیلمنامه‌هایش را خودش می‌نویسد، پس من آنجا چه می‌كردم، جز اینكه باور كنم خداوند دعای مرا شنیده است. در جوانی همیشه مقالاتی علیه سقط جنین نوشته بودم و دلایل روان‌شناختی خاصی برای این‌ كار ارائه می‌دادم. حاتمی‌كیا هیچ‌كدام را نخوانده و جالب این بود كه من آنجا نشسته بودم و وقتی او سخن می‌گفت، فكر می‌كردم جملات من است كه با صدای او شنیده می‌شود! شاید خود او هم از شگفتی من، متعجب شده بود
. او مرا به‌عنوان یك نمایشنامه‌نویس و منتقد سینما می‌شناخت كه گاهی هم فیلمنامه می‌نویسد، اما هرگز نمی‌دانست واسطه دعوتی است كه خداوند به دست او برای من فراهم آورده بود و از آن روز من هم مثل كودكان معصوم به دنیا نیامده، «دعوت شده» بودم.

همه‌چیز با چند كاغذ ساده شروع شد. پژوهش‌هایی را مقابلم گذاشت كه ظاهرا تیمی از خانم‌های خبرنگار و پژوهشگر پیش از من از اینترنت جمع‌آوری كرده بودند و بعد چند صفحه كاغذ دیگر كه در آن هفت‌طرح كوتاه وجود داشت، درباره هفت زن كه به دلیلی باردار شده‌اند و به دلیلی بر سر دوراهی بودن یا نبودن بچه در زندگی‌شان بلاتكلیف هستند. من باید داستان این هفت زن را می‌نوشتم و عجیب این بود كه این‌بار حاتمی‌كیا می‌خواست از قصه به فیلم برسد. می‌گفت: «در قصه جزئیاتی وجود دارد كه می‌تواند منبع الهام تصویری باشد» و از من خواست كه اول قصه‌ها را بنویسم. بعضی از طرح‌ها را دوست نداشتم و بعضی دیگر احتیاج به تغییراتی داشت. یك ماه اول فقط درباره طرح‌ها حرف می‌زدیم. كار من این بود كه از 10 صبح تا نزدیك غروب با حاتمی‌كیا درباره چندوچون شخصیت این زن‌ها و انگیزه‌های‌شان صحبت كنم. گاهی او مرا قانع می‌كرد و گاهی من او را تشویق می‌كردم كه طرحی را عوض كنیم و او هم قانع می‌شد. از آن پس، شب‌های دشوار شروع شد؛ شب‌های نوشتن... حالا دیگر طرح‌ها از آن من شده بودند، آنها را درونی كرده بودم. گویی كه خود این زن‌ها را از نزدیك می‌شناختم. بعضی طرح‌ها كامل عوض شده بود و بعضی دیگر با صحبت‌های میان من و كارگردان تغییرات زیادی پیدا كرده بود، اما حالا دیگر همه این زن‌ها از آن من بودند. دوست‌شان داشتم و می‌شناختم‌شان مثل خودم، مادرم، خواهرم و حتی آن دوست دوران دانشجویی‌ام كه با چشم‌های اشك‌بار مجبور شد فرزندش را سقط كند...

و حاتمی‌كیا گفت: «بسم‌ا...، شروع كن.» او فیلمنامه نمی‌خواست. در ابتدا فقط قصه می‌خواست و منتقد سختگیری بود. می‌گفت: «نویسندگان زیادی برایم قصه آوردند اما قصه باید «آن» و خلاقیتی داشته باشد كه تصویر آن را روی پرده ببینم.» موضوع حساسی بود، مثل راه رفتن روی لبه تیغ. اگر كمی ناصاف می‌جنبیدی یا به ورطه ملودرام‌های معمولی خانوادگی می‌افتادی قصه‌ات شبیه هزاران فیلمی می‌شد كه تا به حال در این مورد ساخته شده است و اتفاقا هیچ‌كدام هم تاثیرگذار نبوده است. داستان من با خودم شروع شد. یادم است اولین شب ماه رمضان بود. تازه از اجرای تئاتر «روژانو» از كردستان بازگشته بودم. دم سحر با اس‌ام‌اس حاتمی‌كیا از خواب بیدار شدم؛ «فردا در دفتر برای خواندن اولین قصه منتظرتان هستم» و خدای من هیچ‌چیز ننوشته بودم. یك‌ ماه فقط حرف زده بودیم و من به این هفت زن طوری عادت كرده بودم كه انگار هفت چهره من بودند، هفت بخش شخصیتم، چگونه می‌توانستم آنها را در قالب قصه روی كاغذ بیاورم؟ من محرم آنها بودم. مسائل خصوصی‌شان را به من گفته بودند، رازها،‌ عشق‌ها و سرخوردگی‌ها...

می‌خواستم به حاتمی‌كیا زنگ بزنم و به بهانه بیهوده‌ای انصراف دهم. بهانه‌ای مثل مریضی دخترم یا سفر خارج. اما او زودتر دست مرا خواند. اس‌ام‌اس از یكی از آیات قرآن برایم فرستاد كه «كودكان خود را نكشید ما به آنها و شما روزی می‌دهیم.» دستم بسته بود. به شب رسیدیم. دخترم را خواباندم و پشت میز نشستم: «به نام صاحب كلمه/ بهار...» و داستان بهار نوشته شد. من توسط كسی كه از جایی به من املا می‌گفت در حال نوشته‌شدن بودم. شهرزاد قصه‌گو بودم، من كه این‌بار نه همه دختران سرزمینم، كه همه كودكان را باید از دست مرگ نجات می‌دادم و اگر صبح می‌رسیدم و قصه تمام نمی‌شد و من با دست خالی به دفتر حاتمی‌كیا می‌رفتم! این‌بار كارگردان برایم مهم نبود. تمام كودكان به دنیا نیامده در گوشم فریاد می‌كشیدند. «می‌خواهیم زندگی كنیم. بنویس! زن، مادر، نویسنده بنویس! وظیفه توست...» بهار نمی‌دانم از كجا در زندگی من پیدا شد، از كدام بخش وجودم در چند سالگی، اما هرچه بود قوی و شتابان آمد و من نفس‌زنان می‌نوشتم و از او جا می‌ماندم. ناگهان دیدم ساعت هفت صبح است. بچه‌ را سریع به مدرسه بردم وبا دست‌نوشته‌های خط‌خطی و جوهری سراسیمه خود را به دربند و آن خیابان پر درخت و آن خانه سپید رساندم. پرده پنجره اتاق حاتمی‌كیا از جنس حصیر بود. خوب یادم هست كه نزدیك بود حصیر را بیندازم. حاتمی‌كیا پشت میزش نشسته بود و اتاق به‌شدت تاریك، حتی كامپیوترش روشن نبود. من سراسیمه وارد شدم و آنقدر سلامم را سریع گفتم كه نشنید. روی مبل نشستم و با استرس گفتم شما نمی‌توانید دست‌خط مرا بخوانید و من هم با كامپیوتر كار نمی‌كنم... خودم برای‌تان می‌خوانم و آنقدر تندتند حرف می‌زدم كه ناگهان از چهره شگفت‌زده حاتمی‌كیا متوجه شدم كه یك كلمه هم از حرف‌های مرا متوجه نشده است. اما از پشت میزش بلند شد و روی مبل روبه‌رو نشست و من شروع كردم. بهار... وقتی قصه تمام شد ساعت نزدیك سه بعدازظهر بود. یادم رفته بود به خانه زنگ بزنم و ببینم دخترم از مدرسه آمده، غذایی خورده است یا نه... یادم رفته بود ساعت سه قرار دندانپزشكی داشتم. یادم رفته بود كه من نویسنده این قصه هستم و فیلم را قرار است كس دیگری بسازد و مهم‌تر از همه یادم رفته بود كه من بهار نیستم. پس چرا دست‌ها و صدایم می‌لرزد. اولین‌بار نبود كه قصه‌ای را برای كسی می‌خواندم و اولین‌بار نبود كه درباره زنی می‌نوشتم اما نمی‌دانم چه فضایی پدید آمده بود كه بهار گریبان همه ما را گرفت و دیگر رهای‌مان نكرد. حاتمی‌كیا با تعجب پرسید: «همه را یك‌شبه نوشتی 46 صفحه؟» و من به تاثیر قصه‌ام بر كارگردان سال‌های جوانی‌ام نگاه می‌كردم و می‌دانستم كه آن اتفاق افتاده است و من باید شش قصه دیگر را هم بنویسم. بهار اولین قصه شد و از حاتمی‌كیا گرفته تا محمد پیرهادی (تهیه‌كننده)، تورج منصوری (فیلمبردار)، كیوان مقدم (طراح صحنه و لباس) و مهین نویدی (طراح چهره‌پردازی) همه به من با چشمانی مشتاق تبریك می‌گفتند. ماه‌ مهر، ماه‌ مبارك، ماه تولد من به قصه‌نوشتن گذشت. می‌نوشتم و برای كارگردان می‌خواندم و حاتمی‌كیا روی آنها یادداشت و نظراتش را می‌نوشت و به من پس می‌داد. در این دنیا نبودم. كارم فقط نوشتن بود و نوشتن و هفت قصه تمام شد و حاتمی‌كیا پسندید و ناگهان گفت: «بسم‌ا... فیلمنامه‌هایش را شروع كن.» و آن پانزدهم ماه مبارك بود. فیلمنامه‌ها نخست با ساختار تودرتو و پازل‌گونه نوشته شد اما طولانی بود و حاتمی‌كیا چندان راضی نبود. به من گفت: «معجزه قصه‌هایت كو؟» گفتم تبدیل كردن قصه‌ 45 صفحه‌ای كه پر از حس و راز و ذهن راوی است به یك فیلمنامه 10 دقیقه‌ای كار دشواری است آقای كارگردان. او كمكم می‌كرد و به من می‌گفت: «دوباره از اول بنویس ولی این‌بار اپیزودوار و هر كدام را جداگانه.» فیلمنامه‌ بارها و بارها از ابتدا تا انتها نوشته شد و مدام بین من و حاتمی‌كیا مبادله می‌شد. در واقع دشوارترین بخش كار تبدیل ذهن راوی قصه‌ها به شخصیت‌های فیلم‌هایی بود كه هر كدام فقط 15 دقیقه طول می‌كشید. تمام ماه آبان و آذر به انتخاب بازیگر گذشت. برخی مناسب نقش‌ها نبودند و برخی وقت‌شان را نمی‌توانستند با ما تنظیم كنند. اما من دائم می‌گفتم از آن همه مرغ قصه منطق‌الطیر عطار فقط سی‌مرغ به كوه قاف می‌رسند و سیمرغ می‌شوند. باید ببینیم این سی‌مرغ نهایی ما چه كسانی هستند. حالا پنج زن مانده‌اند و فیلم «دعوت» و من چیستا یثربی، زن، نویسنده و مادر. هرچه از سال‌ 86 به یاد می‌آورم شیب تند خیابان دربند است و نفس‌نفس‌زدن روی برف و جای قدم‌هایم كه پرنده‌ها روی آن می‌نشستند و حصیر پنجره اتاق حاتمی‌كیا و ستون‌های رنگ‌پریده اتاقش كه مرا یاد تالارهای قدیمی تئاتر می‌انداخت.

مهناز افشار:

 برای بازی در دعوت از خانواده‌ام كمك گرفتم

ده سال قبل بود كه ابتدا مهناز افشار با یك سریال تلویزیونی، به صحنه آمد سپس برای بازی در فیلم «شور عشق» به همراه «بهرام رادان» كه او هم اولین تجربه بازیگری‌اش بود، به سینما راه یافت. حالا نزدیك به ده سال است كه او در این صحنه خود را حفظ كرده و كارهایش روز‌به‌روز بهتر از كارهای گذشته‌اش است اما باید به این نكته اشاره داشت كه او از «شور عشق» و «دوستان» در فیلم ابتدایی خودش تا «دعوت» مسیر سختی را پیمود و دعوت مثل فیلم‌های «رییس» و «آتش‌بس» یكی از بهترین فیلم‌های او بوده است، بازیگر زنی كه توانست، فیلم‌هایش را در گیشه به موفقیت نسبی برساند، مهناز افشار در مورد «دعوت» به مطالبی اشاره داشته است كه در ادامه به پاره‌ای از آنها می‌‌پردازیم.

تماشای لذت‌بخش

تماشای «دعوت» برای من مثل همان‌روز اولی كه با «ابراهیم حاتمی‌كیا» برای بازی در این پروژه انتخاب شدم، لذت‌بخش بود، من معمولا وقتی خودم فیلم‌هایم را می‌‌بینم، از خودم راضی نیستم اما تماشاگران عقیده دیگری دارند.

در دعوت هم فكر می‌‌كردم كه می‌‌توانستم بهتر بازی كنم، شاید از سختگیری زیاد بود، مثلا پیش خود مدام می‌‌گفتم ای كاش در این سكانس یا آن لحظه طور دیگری بازی می‌‌كردم یا می‌‌توانستم در بعضی سكانس‌ها بهتر ظاهر شوم یا مثلا با دیدن فیلم فكر می‌‌كردم كه ای كاش بیشتر به حرف آقای حاتمی‌كیا گوش می‌‌دادم، احتمالا اگر آن زمان حواسم بیشتر جمع بود و دقت می‌‌كردم، شاید بعد از دیدن فیلم كمتر حسرت می‌‌خوردم.

تنها یاد گرفتم

من از كار كردن با هر كارگردانی چیزهای تازه‌ای یاد می‌‌گیرم، من بازیگری هستم كه طی این سال‌ها به كلاس‌های مختلفی رفتم، روی بیانم كار كردم، در پشت صحنه تئاتر هم حضور داشتم. من كارهای زیادی برای حرفه‌ام كرده‌ام، گاهی اوقات به خودم می‌‌گویم، چرا این اتفاق‌های خوب برای تو دیر افتاده است، اما حالا خوشحالم كه پله‌پله جلو رفتم، مثلا من فیلم «رییس» را ندیدم و نمی‌‌دانم فیلم خوبی شده یا نه؟ اما برای من مهم تجربه‌ای بود كه به دست آوردم و نكته‌هایی كه در طول تصویربرداری از مسعود كیمیایی یاد گرفتم. به همین خاطر در كل از كارم لذت ‌‌بردم، در مورد فیلم «دعوت » هم نظرم این است.

در نقش شیدا

در «دعوت» نقش زنی را بازی می‌‌كردم كه نامش «شیدا» بود قبل از شروع كار، سه یا چهار جلسه تمرین و روخوانی داشتیم كه در آن جلسات فیلمنامه‌نویس اثر، خانم چیستا یثربی هم حضور داشتند و به ما كمك می‌‌كردند.

ما قصه‌هایی كه در ابتدا نوشته شده بود را خواندیم و بعد به ما فیلمنامه را دادند كه بر اساس آن كار كنیم، من خودم هم برای نقش‌هایم تمرین می‌‌كردم. برای مثال كلاس‌ اسب‌سواری رفتم، گر چه این بخش زیاد طولانی نبود، اما به نظرم لحظه حساسی از قصه در آن اتفاق می‌‌افتد، من تجربه اسب‌سواری نداشتم كلاس رفتم تا بتوانم به اندازه لازم آموزش ببینم.

یادم می‌‌آید یك روز از ساعت 5 صبح سر صحنه فیلمبرداری بودم تا حدود 11، 12 ساعت بعد از آن، تمام این مدت با لباس خیس در استخر، فیلمبرداری داشتم، آقای حاتمی‌كیا به من گفت كه باورش نمی‌‌شود من این كارها را انجام دهم. او خودش هم فكر نمی‌‌كرد كه من راضی بشوم بدون حرف و گلایه این كار را انجام دهم.

فقط فیلم تجاری بازی نمی‌‌كنم

این طوری نیست كه من تنها فیلم‌های تجاری بازی كرده باشم، مثلا بازی در فیلم «سالاد فصل» را به یاد دارید، یكی از اتفاق‌های خوب زندگی من بود، شاید تا پیش از آن خیلی‌ها فكر می‌‌كردند من تنها در سینمای تجاری بازی می‌‌كنم و صرفا هم به عنوان یك چهره مطرح شدم، اما تلاش خودم جز این بود، با اینكه همه به چهره‌ام اطمینان می‌‌كردند، اما خودم می‌‌خواستم كه مسیرم را تغییر دهم، من آمادگی لازم را در فیلم‌های متفاوت دارم و به شدت هم علاقه‌مندم تا در نقش‌های سخت و مشكل بازی كنم.

زندگی در لحظه

 سعی كرده‌ام كه همیشه در لحظه زندگی كنم البته نگاهی هم به آینده دارم اما ازآنجا كه همیشه به حال فكر می‌‌كنم، خیلی به دام ناامیدی نمی‌‌افتم. اگر روزی هم تصمیم بگیرم كه دیگر بازی نكنم، مطمئن باشید سراغ فیلمبرداری می‌‌روم، به هر حال دست از سر سینما برنمی‌دارم...با این حال من كارهایم را كرده‌ام و می‌‌دانم كه چقدر قابلیت دارم، ما اول با چهره‌های‌مان، فیلم را معرفی می‌‌كنیم تا مخاطب بیاید و فیلم را ببیند و جذب شود. این هم بد نیست، اما من در حال حاضر نقش‌های متفاوتی بازی كرده‌ام، به خصوص در «دعوت» كه شبیه هیچ فردی نیستم...

كمك خانواده

من تجربه‌ای در مورد نقشی كه در فیلم قرار بود ایفا كنم، نداشتم، از این‌رو نیاز به تحقیق داشتم، پس درباره‌اش تحقیق كردم، مادر و خواهرم خیلی به من كمك كردند كه بتوانم نقش یك آدم باردار را بازی كنم. مادرم بعد از دیدن «دعوت» گفت: بازی‌ات خوب بود اما چرا تا آخر فیلم نبودی؟ با این حال من خوشحال بودم كه این فرصت را از دست ندادم و در یك فیلم‌ خاص از ابراهیم حاتمی‌كیا، آن هم در یكی از متفاوت‌ترین آثارش بازی كردم. برای من هم مثل خیلی‌ها جای تعجب داشت كه حاتمی‌كیا پس از تغییر دادن ژانر چطور توانست فیلمی بسازد كه بتواند حس لطیف زنانه را منتقل كند.
 
چیستا یثریی

نظرات() 
مرتضی
شنبه 18 آبان 1387 06:35 ب.ظ
سلام
زمان پخش لاک پشت های نینجا توی یکی از روز های هفته ساعت 3 الی 4:30 داره.
اجازه میدی وقتی اونو گذاشتی تو وبلاگم بذارم؟؟؟
بای
مرتضی
شنبه 18 آبان 1387 06:32 ب.ظ
سلام
پریروز گفتم حالا هم میگم:
نام لینکو *فقط دانلود*بذار.
فهمیدی یا بازم نظر بدم؟؟؟
مرتضی
شنبه 18 آبان 1387 05:55 ب.ظ
به نام خدا
سلام آقا علی
دو سوال ازت داشتم:
1_چرا تیتراژ کارتون لاک پشت های نینجا را نمیگذاری؟؟؟

2_چرا لینکم نمی کنی؟؟؟
دیگه باهات قهر کردم!!!

خداحافظ علی کثیف
پاسخ علی : به نام خدا
سلام آقا مرتضی . شما اسم لینکت رو نگفتب بگو تا برات بزارم
درباره ی تیتراژی هم که خواستی گفتم قول نمی دم اما سعیم رو می کنم . تا حالا که نتونستم پیدا کنم . اگه ساعت پخشش رو می دونی بگو تا برات ضبط کنم .
یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :